محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3778
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نديد و از روى اندرز به دو گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، كسى چون تو در اين حال كه هستى ، نبايد در هيچ حال بىسلاح باشد . » گفت : « سلاح دارم » و بالاى تشك را بلند كرد ، شمشير برهنه اى آنجا بود كه عمرو آن را بر گرفت و او را بزد و بكشت و برون شد و بر اسب خويش نشست و از آن پس كه دور رفته بودند بانگ زدند و از پى او رفتند كه با آنها نبرد كرد و پيش موسى رسيد . آن سپاه پراكنده شد بعضىشان از نهر گذشتند بعضى نيز پيش موسى رفتند و امان خواستند كه امانشان داد ، پس از آن اميه كسى را سوى موسى نفرستاد . گويد : پس از آن اميه معزول شد و مهلب به امارت آمد كه متعرض ابن - خازم نشد و به فرزندان خويش گفت : « با موسى كارى نداشته باشيد ، تا وقتى اين شكمگنده به جاى خويش باشد ، شما ولايتداران اين مرز خواهيد بود . اگر كشته شود نخستين كسى كه به امارت خراسان موسى شما آيد يكى از مردم قيس خواهد بود . » گويد : مهلب تا زنده بود كسى را سوى موسى نفرستاد ، پس از او يزيد بن - مهلب ولايتدار شد او نيز متعرض موسى نشد . گويد : « و چنان شده بود كه مهلب ، حريث بن قطبهء خزاعى را زده بود و او با برادرش ثابت پيش موسى رفته بود ، وقتى يزيد بن مهلب ولايتدار شد اموالشان را بگرفت و حرمت از آنها برداشت و حارث بن منقذ برادر مادريشان را بكشت و نيز دامادشان را كه شوهرام حفص دختر ثابت بود ، و خبر كارهاى يزيد به آنها رسيد . گويد : ثابت پيش طرخون رفت و از رفتارى كه دربارهء وى شده بود شكايت كرد . ثابت پيش عجمان ، محبوب و به نام بود كه حرمت وى مىداشتند و به دو اعتماد داشتند و چون يكى از آنها قولى مىداد كه قصد وفا داشت به جان ثابت قسم ياد